یک درویش گنابادی

وابسته به کتابخانه تصوف و عرفان

تبلیغات تبلیغات

صفی علیشاه » دیوان اشعار » مسمطات

خواهم ایدل محو دیدارت کنم جلوه گاه روی دلدارت کنم واله آن ماه رخسارت کنم بسته آن زلف طرارت کنم در بلای عشق دلدارت کنم تا شوی آواره از شهر و دیار تا شوی بیگانه از خویش و تبار بگسلی زنجیر عقل و اختیار سر بصحرا پس نهی دیوانه وار پای بند طره یارت کنم دوش کز من گشت خالی جای من آمد آن یکتابت رعنای من شد ز بعد لای من الای من گفت کی در عاشقی رسوای من خواهم از هستی سبکبارت کنم گر تو خواهی کز طریقت دم زنی پای باید بر سر عالم زنی نی که عالم از طمع بر هم زنی چون دم از
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها